محمد على مجاهدى
287
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
آن اهرمن كه خاتم از انگشت تو كشيد * انگشت او هميشه به دندان گزيده باد چون جان خود نكرد ( فدائى ) فداى تو * مرغ حياتش از قفس تن پريده باد يا رب ! مرا از آتش دوزخ عتيق « 1 » ساز * اين بنده را ز لطف به فطرس رفيق ساز « 2 » بند دهم از نظام دوم تنها چو ماند زاده پيغمبر آه آه ! * آهى كشيد از دل غمپرور آه آه ! از هرطرف بديد و علمدار خود نديد * او را شكست بازوى زورآور آه آه نورش ز ديده برد غم نور ديدهاش * يعنى شبيه ختم رسل : اكبر آه آه ! در خون تپيده ديد تن قاسم اى ديغ * وز پا فتاده يافت قد جعفر آه آه ! نه لشكر و سپاه نه يار و نه دادخواه * نه مونس و نه غمخور و نى ياور آه آه ! از پشت سر خروش جگر تشنگان به گوش * وز پيش روش طعنه زنان لشكر آه آه ! گاهى به ناله گفت كه اى خواهر ! الوداع * گاهى به گريه ديد رخ دختر آه آه ! . . . آمد به رزمگاه چو آن شاه بىسپاه * تنها به كام خشك و دو چشم تر آه آه ! آن دم ز خيمهگاه خروش و فغان شنيد * آهى كشيد از دل چون اخگر آه آه ! برگشت از مصاف و به نزديك خيمه رفت * گفتا زِ روى درد كه اى خواهر آه آه ! برگو چه روى داده شما را درين زمانه ؟ * زينب به ناله گفت كه اى سرور آه آه ! از بهر شير اصغر شيرين لقاى تو * بنموده تلخ زندگى مادر آه آه ! اى شيرزاده شير به پستان مادرش * گرديده خشك و مانده به چشم تر آه آه ! آبى بيار و آبروى مادرش بخواه * دادش برس به داورى داور آه آه ! آن طفل را گرفت ز زينب شه شهيد * بردش به پيش روى صف لشكر آه آه ! گفتا كه اى سپاه اگر باشدم گناه * او را گناه چيست كه درين برّ ؟ آه آه ! از تشنگى كشيده چو سوسن زبان به كام * شد غنچهاش كبود چو نيلوفر آه آه ! يك جرعهاى ز آب به اين بىزبان دهيد * يادآوريد از عطش محشر آه آه !
--> ( 1 ) . آزاد . ( 2 ) . همان ، ص 104 و 105 .